...بوی باران های تاریک
من از کجا می آیم که اینچنین به بوی شب آغشته ام؟...
ای لحظههای شگفت عزیمت بعد از تو هرچه رفت ، در انبوهی از جنون و جهالت رفت سخت زنده و روشن میان ما و پرنده میان ما و نسیم شکست، شکست، شکست. که هیچ چیز نمیگفت ، هیچ چیز به جز آب ، آب ، آب در آب غرق شد. صدای زنجرهها را کشتیم و بصدای زنگ ، که از روی حرفهای الفبا بر میخاست و به صدای سوت کارخانههای اسلحه سازی ، دل بستیم . که جای بازیمان زیر میز بود از زیر میزها به پشتها میزها و از پشت میزها به روی میزها رسیدیم و روی میزها بازی کردیم و باختیم، رنگ ترا باختیم ، ای هفت سالگی . بعد از تو ما تمام یادگاریها را با تکههای سرب ، و با قطرههای منفجر شده ی خون از گیجگاههای گچ گرفته ی دیوارهای کوچه زدودیم . و داد کشیدیم : " زنده باد ، مرده باد " برای سکههای کوچک آوازه خوان که زیرکانه به دیدار شهر آمده بودند ، دست زدیم. بعد از تو ما که قاتل یکدیگر بودیم برای عشق قضاوت کردیم و همچنان که قلبهامان در جیب هایمان نگران بودند برای سهم عشق قضاوت کردیم . و مرگ ، زیر چادر مادربزرگ نفس میکشید و مرگ ، آن درخت تناور بود که زندههای این سوی آغاز به شاخههای ملولش دخیل میبستند ومردههای آن سوی پایان به ریشههای فسفریش چنگ میزدند و مرگ روی ان ضریح مقدس نشسته بود که در چهار زاویه اش ، ناگهان، چهار لاله ی آبی روشن شدند. صدای باد میآید، ای هفت سالگی! برخاستم و آب نوشیدم و ناگهان به خاطر آوردم که کشتزارهای جوان تو از هجوم ملخها چگونه ترسیدند. چقدر باید برای رشد این مکعب سیمانی پرداخت ؟ از دست داده باشیم ، از دست دادهایم. ما بی چراغ به راه افتادیم و ماه ، ماه ، ماده ی مهربان ، همیشه در آنجا بود در خاطرات کودکانه ی یک پشت بام کاهگلی و بر فراز کشتزارهای جوانی که از هجوم ملخها میترسیدند چقدر باید پرداخت؟... باید تورو پیدا کنم شاید هنوزم دیر نیست آه، اي صداي زنداني آيا شکوه يأس تو هرگز از هيچ سوي اين شب منفور نقيبي بسوي نور نخواهد زد؟ آه، اي صداي زنداني اي آخرين صداي صداها - - با عبور دو کبوتر در باد چون دو تابوت سپيد و صداهائي از دور، از آن دشت غريب، بي ثبات و سرگردان، همچون حرکت باد - سخني بايد گفت دل من ميخواهد با ظلمت جفت شود سخني بايد گفت چه فراموشي سنگيني... آسمون رویا ، امشب گرمه از تب من آه از این سفر کوتاه و به تاراج وزش هاي سياه و به نوري مشکوک که شبانگاهان در پنجره ميکاود و به گوري کوچک، کوچک چون پيکر يک نوزاد... - - اسب ها پيرند - - به بيابان هاي بي مجنون مينگرد به گذرگاهي با خاطره اي مغشوش از خراميدن اقي نازک در خلخال - - در هماهنگي بيرحم هزاران در - - -
ای هفت سالگی
بعد از تو پنجره که رابطهای بود
بعد از تو آن عروسک خاکی
بعد از تو ما
بعد از تو
بعد از تو ما به هم خیانت کردیم
بعد از تو ما به میدانها رفتیم
و در هیاهوی میدان ،
بعد از تو ما به قبرستانها رو آوردیم
صدای باد میآید
چقدر باید پرداخت
ما هرچه را که باید
تو ساده دل کندی ولی تقدیر بی تقصیر نیست
با این که بی تاب منی بازم منو خط میزنی
باید تورو پیدا کنم تو با خودت هم دشمنی
کی با یه جمله مثل من میتونه ارومت کنه
اون لحظه های اخر از رفتن پشیمونت کنه
دلگیرم از این شهر سرد این کوچه های بی عبور
وقتی به من فکر میکنی حس میکنم از راه دور
اخر یه شب این گریه ها سوی چشامو میبره
عطرت داره از پیرهنی که جا گذاشتی میپره
باید تورو پیدا کنم هر روز تنها تر نشی
راضی به با من بودنت حتی از این کمتر نشی
پیدات کنم حتی اگه پروازمو پرپر کنی
محکم بگیرم دستتو احساسمو باور کنی
پیدات کنم حتی اگه پروازمو پرپر کنی
محکم بگیرم دستتو احساسمو باور کنی
باید تورو پیدا کنم شاید هنوزم دیر نیست
تو ساده دل کندی ولی تقدیر بی تقصیر نیست
باید تورو پیدا کنم هر روز تنها تر نشی
راضی به با من بودنت حتی از این کمتر نشی

ماه آرزوها ، اومده تو شب من
عطر شرم بوسه ، رو لبهای بسته باد
غیر از یه نوازش ، دل من ، دل تو ، دل ما ،
دل همه آدما مگه چی می خواد ؟
آروم اومدی تو خوابم ،
آروم اومدی مثل رقص یه پروانه با ناز سایه گل
بوی عشق ، تو هوا پیچید
اشک تو رو ، لب من بوسید
قلب منو همه جا ، همه جا ، همه جا برد
خوابی که عشق تو چشای تو دید !
آروم اومدی تو خوابم ،
آروم اومدی مثل رقص یه پروانه با ناز سایه گل
بازم من و تو و دوری و آه !
می ترسن از من و تو ، من و تو ، من و تو ، حیف !
تو قلب ما نه هوس نه گناه
| Design By : Night Skin |






